|

دلم مي خواهد چيزي بنويسم،نامه اي ،شعري ،درد دلي
اما دلم گرفته است...يادش بخير،آن روزها،دلم كه مي گرفت،جایی بود برای نوشتن
آن روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همان "دلتنگي ها" ، تنگ شد
راستش ميان خاطره و تداعي دست و پا میزنم

میان فراموش شده ها غرق مي شوم
يادش بخير
يادش بخير سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها
اگر تو هم جاي من بودي، دلت مي گرفت جز خاطراتت چيزي براي مرور كردن داشتي
تو اگر جاي من بودي غوطه ور در يك دريا تداعي جز دست و پا زدن چه مي كردي اينها سياهي نيستند،اينها خاطره ها و تداعی های من هستند
برای من گنجهاي زير خاكي كه هروقت دست و بالم خالي مي شود به آنها پناه مي برم
هروقت دلم مي گيرد،ياد آن روزهاي اول مي افتم،ياد سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها
ياد دلتنگيها،درد دلها
ياد انتظار كشيدنها و لحظه شماريها...ياد دست خالي و دل پر بازگشتنها
شاد مي شوم...لذت مي برم...با تمام وجود....شادي تنها خنديدن نيست....آنهم در اين غمكده
اشتباه ما دل بستنهاي ماست...دل بستن آغاز دل كندن است
صميمي ترين دوستها و همراهان هم وقتي بي حوصله مي شوند،مي روند
دل نبايد بست...بايد لذت برد...بايد از دوست داشتنيها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد

|