|

آه ای مطلع صبح كاش می شد كه دلِ خستهی من زندگی را ز ِ نو آغاز كند چشم دیگر به جهان باز كند دل نگنجد به برم سینه تنگ است دریغا قفس است كاش می شد كه رهی باز كند
بگشاید پر و پرواز كند
ای پرستوها ، ای چلچله ها كاش می شد كه به همراه شما بپرم تا لب ِكِشت بپرم سوی بهشت خالی از حسرت و ناكامی ها ، بی سرانجامی ها دور از این چهره های همه آلوده به رنگ رنگ پاكی و صفا و به باطن دل ها ، همه سرد همه خاموش و سیاه سینه های همه لبریز ریا
آه ای سنگ صبور ! كاشكی در دل ِ من صبر تو بود كاش می شد كه تحمل كنم این مردم را زندگی چیست مگر ؟! زندگی زندانست ... و در آن زنده بودن بی عشق ، بی شوق زنده بودن تهی از شور و حیات خیمه شب بازی بس مسخره ایست در دل یك زندان آه ، بازیچه شدن چه غم جانكاهیست ...!

این روزها آن قدر دلتنگ خودم هستم
که نفهمیدم کسی سهم مرا از آسمان دزدیده است ...
کسی که شبیه تو بود
شبیه خنده هایت
بغض هایت
و پرش کوتاه پلک هایت !

|